انتخابات اخير هيچ خيري براي ما نداشت، لااقل فهميديم كه بودجه سالانه موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني چقدر است. بماند كه اگر اختلاف نظر سيد حسن خميني با آقايان مطرح نبود تا 100 سال ديگر هم كسي به فكر تحقيق و تفحص از اين موسسه نميافتاد. بالاخره در مملكت ما سياست هم روبنا است و هم زيربنا و آن چيزي كه هيچ محلي از اعراب ندارد فكر است و انديشه و... . چنانچه تا دعواهاي سياسي اخير و لج و لجبازيهاي اين چند ماهه در ميان نبود كسي به فكر اين نميافتاد كه بتوان سيره بنيانگزار انقلاب را «شاخص» قرار داد و بر مبناي آن مستند ساخت. بماند كه حضرت روحالله (درود خدا بر او) بي شباهت به كلام الله نيست. اول اينكه كلام هر دو داراي محكمات است و متشابهات. و دوم اينكه با برداشت گزينشي هر دو را ميتوان مصادره به مطلوب كرد. و از هر دو نيز ميتوان چماقي ساخت بر سر مخالفان. و در اين ميان تفاوتي هم ميان چپ و راست و بالا و پايين نيست. بگذريم.
بحث بودجه سالانه موسسه تنظيم و نشر آثار امام چندي پيش مطرح شد. بودجهاي 100000000000 ريالي (صد ميليارد ريال!!!) و هر كسي كه چون بنده سروكارش به اين موسسه افتاده باشد و ديده باشد دستپخت اخوان «انصاري» را، متعجب خواهد شد كه چگونه تا كنون كسي به فكر نيفتاده از اين بودجه تحقيق و تفحص كند. و البته نيازي هم نيست كه مثل حقير سر و كارتان به اين مركز بيفتد؛ فقط كافي است كمي فكر كنيد چه فعاليت ارزندهاي از اين موسسه طي اين ساليان ديدهايد؟ با يك حساب سر انگشتي توسط بندهاي كه ناشر هستم قابل محاسبه است كه با اين بودجه ميتوان طي اين سالها به هر خانواده ايراني يك دوره از آثار امام را هديه! كرد. البته من هيچگاه با هديه فلهاي كتاب به اين نحو موافق نبودهام ولي بحث بر سر توانايي اين منبع مالي است. حال آنكه بنگريد به انتشار «منشور روحانيت» به قيمت 1200 تومان در قطع پالتويي و با تعداد صفحات محدود. كاري كه توسط ناشر خصوصي و بدون سوبسيد (يارانه) ميتوانست با قيمتي به مراتب ارزانتر منتشر و خيلي بهتر توزيع شود. در ستايش كارنامه اين موسسه كه وظيفه نشر آثار و افكار امام را به عهده دارد و ساير نهادهاي جمهوري اسلامي همين بس كه نخستين مستند درخور توجه درباره موسس جمهوري اسلامي را پس از 18 از وفات حضرتاش شبكه«المنار» حزبالله ميسازد و نه موسسات و نهادهاي مدعي امام و انقلاب. و اصلا در رابطه با فعاليت اين قبيل موسسات و صدا وسيما - كه تازه امسال فهميده ميتوان به سيره آن بزرگمرد به چشم «شاخص» نگريست ولو به انگيزه دفع مخالفين! – چه استدلالي بهتر از اين كه نسل جوان فعلي چقدر با سيره آن حضرت بيگانه است تا آنجا كه بايد شهامت داشته باشي كه در برابر دانشجوي امروز از بزرگي او ياد كني!
ايكاش اگر قرار است اين نابسامانيهاي دست پخت سياستمداران ادامه داشته باشد اتفاقي پيش آيد تا مجلس به فكر تحقيق و تفحص از «بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس» و «بنياد شهيد» و «بسيج» و... بيفتد. بلكه مشخص شود دهها ميليارد بودجه اين مملكت در كجاها هزينه ميشود و چقدر در اشاعه و بسط«ارزش»ها موثر است. البته ديگرجايها چون «سازمان ملي جوانان» و سازمانها فرهنگي شهرداريها و ... نيازمند اتفاقاتي ديگر است.
قرار نبود در اين وبلاگ مطلبي سياسي نوشته شود ولي ظاهرا ما هم در اين بازي گرفتار آمدهايم!
چندی پیش در سفری که به تهران داشتم، به واسطه دوست شاعر و طنزپردازم «اميد مهدينژاد» (برزو بيطرف) باب دوستيام با «زهير توكلي» باز شد. قبلا دورادور با «زهير» آشنايي داشتم. او شاعر و منتقد ادبي است. «رضا اميرخاني» نقد او را بر« بيوتن» بهترين نقد ميداند. همچنين اجراي او در برنامه «دو قدم مانده به صبح» به عنوان كارشناس ادبي اجرايي دلنشين است. ازآنرو كه نه تنها به موضوع مسلط است بلكه بر خلاف عموم مجريان تلويزيون، اجرايي كاملا بيتكلف دارد. الغرض ديدار ما كه بنا بود جهت معارفه باشد با رباعيهاي «شيخ بهايي» شروع شد و به كتاب ختم شد. در حين بحث پيرامون كتاب بوديم كه از من خواست گفتگو حالت مصاحبه بگيرد. من كه به دليل سردردهاي مزمنام سالهاست تمركز لازم براي مصاحبه ندارم، فكر نميكردم از دل اين گفتگو چيز به دردبخوري درآيد. «زهير» البته از نتيجه راضي بود. گفت اين صحبتها زمينه دوسه پرونده را براي هفته نامه « پنجره » فراهم ميكند. نخستين پرونده به كتاب هاي زرد مذهبي اختصاص يافت. از او قول گرفتم كه مصاحبه را پيش از چاپ جهت بازبيني برايم ميل كند. هم ازين جهت كه در گفتگو بيپروا بودم و براي چاپ طبعا بايد بسياري نام ها و خاطرات سانسور ميشد. دوم اينكه از تجربه های قبلي خاطره خوشي نداشتم. زهير عزيز به قول خود عمل كرد ولي در نهايت شد آنچه نبايد ميشد. هنگام صفحهبندي مجله به دليل كمبود جا سرو ته مطلب زده و بدون هماهنگي چاپ شد.
آنچه در پي ميآيد متن كاملتر اين گفتگو است:
گفتوگو با عابس قدسي
زهير توكلي
مشكل مسئولان فرهنگي، عوامزدگي نيست، عوامي است. عابس قدسي،مدير موسسه «كتاب آفتاب» مشهد است كه سالهاست علاوه بر توزيع كتاب به سرتاسر كشور از طريق فروشگاهي كوچك با مخاطبان خود نيز ارتباط مستقيم دارد. اين مجموعه كه قدسي، همسر و برادرش گردانندگان اصلي آن هستند، مشترياني پر و پا قرص دارد چرا كه ويژگي اصلي «كتاب آفتاب» هدفمند بودن آن در انتخاب مخاطب است. صاحب كتابفروشي، بنا ندارد هر كتابي حتي اگر خوب باشد، عرضه كند؛ او مخاطب خود را طيف مذهبي بهخصوص نسل جوان هدفگزاري كرده است و همين سر موفقيت اوست. ويژگي كمنظير اين مجموعه آن است كه فروشندگان تا كتابي را نخوانده باشند و نشناسند، در قفسه كتابفروشي نميگذارند، بدين ترتيب، «كتاب آفتاب» علاوهبر فروش كتاب، مشاوره كتاب هم عرضه ميكند البته اين دومي رايگان است. اين مجموعه اخيرا با نام نشر «سپيده باوران» به حوزه توليد هم وارد شده است.اما اين كه در پرونده كتابهاي عامهپسند مذهبي به سراغ او رفتيم، داستان ديگري دارد. «كتاب آفتاب» با آنكه خود يك فروشگاه فرهيختهپسند است، از قضاي روزگار در مركز خريد كتابي در چهارراه شهدا مشهد قرار دارد كه مركز عرضه كتابهاي عامهپسند مذهبي است. خاصيت اين مصاحبه، در تجربه مستقيم او در همسايگياش با مركز عرضه اين نوع محصولات است. چكيده اي از گفت وگوي مفصل ما را با وي مي خوانيد.توصيه مي كنيم كه شكل كامل مصاحبه را در سايت پنجره بازديد بفرماييد، مصاحبه اي كه حاوي مثال هاي شنيدني متعددي از آشفته بازار كتاب هاي مذهبي و سوءمديريت مسوولان فرهنگي كشور است
میخواهیم درباره شکلگیری پدیدهای به اسم پاساژ مهستان و نظاير این بازار کتاب در شهرهاي دیگر صحبت کنیم. بازار کتابی شکل گرفته است که طیف خاصی از مذهبیها خریدار آن هستند و محصولات آن عامهپسند است و اين ماجرا آنقدر جدي شده است كه اكنون جاي آن دارد كه درباره كتابهاي زرد مذهبي سخن بگوييم.
ناشر یا کتابفروش وقتي موفق است که مخاطب خودش را تعریف کرده باشد یعنی بداند که برای چه میخواهد کتاب چاپ کند و به چه کسی قرار است کتاب بفروشد. با چنين دیدی، طیفی از ناشران ما كه ميدانند از بازار كتاب چه ميخواهند همین ناشرانی هستند که در تهران پاساژ مهستان مرکز آن است، در قم پاساژ قدس يا روبهروی مسجد جمکران، در مشهد، چهارراه شهدا و به همين منوال در اکثر شهرهای بزرگ پاتوق خودشان را دارند. بخش مهمي از بازار نشر دست اینهاست، اگرچه مخاطبانشان از حیث سرانه خريد، خرید بالايي ندارند، جمعیت زیادی را شامل میشوند کتابی مثل گنجهای معنوی در همين كتابفروشيها عرضه ميشود و تیراژش سر به میلیون گذاشته است.
نويسنده اين كتاب كيست؟
آقای رضا جاهد، احتمالا شما اين كتاب را ندیدهاید.
چرا، اتفاقا اين كتاب از زمان دور، نميدانم چگونه به قفسه كتابخانه شخصي من راه يافته است، خودم نخريدهام.
«گنجهای معنوي» پدیدهای در اين جنس از كتابها بود. اولین چاپش با عنوان «داروخانه معنوی» عرضه شد كه استقبال گستردهای از آن بهعمل آمد. اين، نقطه عطفی برای این دست از ناشران و کتابفروشها بود که بدانند روی چه چیزی باید سرمایهگذاری کنند. شنیده بودم که پیشنهاد تألیف کتاب «داروخانه معنوي» را ناشر به مؤلف داده بوده است. آقای رضا جاهد خودش از كسبه بازار مشهد بوده است. در آن مقطع، ظاهرا به خاطر موقعيت خاصي كه به آن دچار شده بود، امتیاز کتاب را پيشاپيش به ناشر میفروشد. بعدا که کار چاپ میشود و مخاطبان، استقبال عجيبي از آن ميكنند، آقاي جاهد ورژن دوم کار را بهنام «گنجهای معنوی» روانه بازار ميكند. اين ورژن دوم، واقعا تیراژ عجیب و غریبی دارد. شما تنها كسي از دوستان اهل قلم نيستيد كه میگویید در خانه شما هم يك نسخه از اين كتاب هست. مشابه شما، من در خانه ديگر کسانی که فکرش را هم نمیکردم، آن را ديدهام.
موضوع کتاب چیست؟
یکسری ادعیه را از جاهای مختلف برداشته و چه بسا بخش عمدهاش را از خود مفاتیح جمع آوری کرده باشد. ادعاي كتاب اين است كه این دعاها برای حل مشکلات، رفع گرفتاریها و رسیدن به آرزوهای خصوصا دنیوی مؤثر است. تحلیل جامعهشناسیاش به نظرم این باشد که وقتي مردم به هردليلي از اسباب و علل مادي قطع اميد ميكنند و نميتوانند به شكل طبيعي به خواستههاي خود برسند، پناه به معنويت ميبرند. اين اتفاق حتي در كشورهايي كه به ظاهر خيلي مذهبي هم نيستند، افتاده است. كتاب «گنجهاي معنوي» دقيقا همين نقطه را شناسايي كرد و هدف گرفت. كتابي كه كمكتان ميكند به هر آرزويي برسيد، بيماريهايتان مداوا خواهد شد، بدهيهايتان را خواهيد پرداخت و قس علي هذا. يك كتاب ساندويچي كه هركس آن را داشته باشد، مجبور نيست برود در حواشي مفاتيح يا ديگر كتابهاي ادعيه جستوجو كند. بعد از موفقيت فوقالعاده اين كتاب، ورژنهاي مشابهش اليماشاءا... تكثير شد، با اسمهاي مشابه: «داروهاي معنوي»، «گنج معنوي» و... طبعا هيچكدام، اقبال اين كتاب را نيافتند، چون اين، اولين كار بود. الان جلد دوم آن هم چاپ شده است و تبليغات تلويزيوني گستردهاي هم داشته است. مشخص است كه طرف مطمئن است كه سرمايهاش برخواهد گشت. يك نمونه مشابه كه اخيرا منتشر شده است كتاب «صلوات كليد حل مشكلات» است، يك كتاب جمع و جور با يك تيراژ عجيب كه فروش خيلي فوقالعادهاي هم داشته است. كتاب ديگري هم اخيرا در مشهد منتشر شده است، بهنام «دوهزار دستورالعمل مجرب»؛ از روي اسمهاي اين كتابها ميشود فهميد كه همگي يك فضاي مشترك و هدف مشترك را براي خودشان تعريف كردهاند.
اشاره كرديد كه اين دسته از ناشران، موفقيتشان در اين است كه مخاطب خود را تعريف كردهاند، از نظر هدفگيري مخاطب و مشخص بودن طيف مخاطبان، ناشران را به چند دسته ميشود تقسيم كرد؟
يكي تيپ ناشران حاشيه خيابان انقلاب تهران است. اين جريان، طيف ناشران به اصطلاح روشنفكري هستند. اينها مخاطب اهل كتاب و قلم را پوشش ميدهند. بخشي از مخاطبانشان، روشنفكران هستند و بخشي ديگر، علاقهمندان جدي ادبيات. در اينجا، صفت عمومي مخاطبان اين است كه حداقل در خريد كتاب، دنبال ارزشگذاريهاي ايدئولوژيك و اعتقادي نميگردند، البته اينگونه نيست كه اين طيف از ناشران، منحصرا كتابهايي كه ارزش ادبي حرفهاي دارند، عرضه كنند، بلكه كتابهاي عامهپسند ادبي مثل كارهاي فهيمه رحيمي، نسرين ثامني و م.مؤدبپور را هم ممكن است در حاشيه كارهاي جدي توي قفسه كتابفروشي بگذارند، اما قطعا كتابهاي عامهپسند مذهبي مثل گنجهاي معنوي را در ويترين نميگذارند، چون تعريفشان از مخاطب، كتابخوان غيرمذهبي و غيرمتعصب است، بگذريم كه يك عده از مخاطبانشان واقعا نسبت به لائيسيته متعصب هستند. طيف سوم، ناشراني هستند كه يكجورهايي به ارزشها و آرمانهاي انقلاب گرايش دارند و عمدتا دولتي هستند. عمده ناشراني كه در چارچوب ارزشها و آرمانهاي انقلاب كار ميكنند، دولتي هستند و بهرهمند از انواع رانتها. در بخش خصوصي، ناشر قدرتمند بهخصوصي سراغ ندارم.
چهارمي هم دستهاي هستند كه در بين اين فضاها ميچرخند، يا هدفگذاري دقيق ندارند يا ميخواهند دل همه را بهدست بياورند و طبعا به نظرم موفق هم نخواهند شد. يك نمونه بارزش به نظرم «نشر علم» است. اگر دقت كرده باشيد، اين نشر، وارد حوزههاي مختلف شده است و از نويسندههاي مختلف از آقاي ابراهيمي ديناني بگير تا مسعود بهنود و رضا اميرخاني و م.مودبپور كتاب چاپ كرده است. غير از «بيوتن» اميرخاني كه شش سال تبليغات پشت سر آن بوده است و اگر هر ناشر ديگري چاپش ميكرد، موفق ميشد، يا مثلا آثار بهنود و مودبپور كه دلايل خاص خود را دارد، در اكثر حوزههاي ديگر، كتابهاي «نشر علم» از فروش خوبي برخوردار نبودهاست. اين يك مثال بود.
به نظر شما مخاطب پاساژ مهستان و نظاير آن، كدام طيف از مخاطبان هستند؟
مخاطب مذهبي كه اتفاقا كتابخوان هم نيست ولي طيفش گسترده است. اين ناشران روي سوژههايي دست ميگذارند كه ميدانند مخاطبان فراواني خواهد داشت كه حتي اگر عادت به كتاب خريدن نداشته باشد، از آن استقبال خواهند كرد. ناشران به اصطلاح روشنفكر، هم از يك نظر ديگر خيالشان راحت است. آنها مخاطب ثابتي دارند كه در سبد خريدش، حجم معين و متشابهي را به كتاب اختصاص ميدهد. ضمن اينكه نفس پيگيري موضوعات روشنفكرانه براي اين طيف از مخاطبان جذاب است، بنابراين ناشر ميداند اگر كتابي را چاپ كند، حتما 3هزارتايش فروش خواهد رفت، مثلا كتاب «هستي و زمان» هايدگر كه نشر ققنوس چاپ كرده است، كتاب سنگيني است كه شايد در ايران صد نفر هم نتوانند حاق آن را بفهمند ولي عملا ميبينيم كه اين كتاب چاپ اول خودش را ميگذراند، با قيمت بالاي هجده هزار تومان و به چاپ دوم ميرسد و چه بسا چاپهاي بعدي آن هم عرضه شود. اين دو طيف از ناشران، خيالشان از بابت فروش راحت است، منتها كتابفروشيهاي امثال پاساژ مهستان، خريدارانشان الزاما، كتابخوان نيستند اما تيپ كارهايي كه منتشر ميكنند. گستره جمعيتي زيادي را تحت پوشش قرار ميدهد يعني ممكن است يك نفر در عمرش يك كتاب بخرد ولي همان يك كتاب را از پاساژ مهستان خريده باشد.
بد نيست اگر جنس كتابهاي اين دسته از ناشران را تقسيمبندي كنيم. بخشي از كتابهاي اينها ناظر به همين وجهي است كه شما گفتيد: «برآوردن نيازهاي معنوي بهصورت كاربردي» اما وجوهي ديگر هم در كار است. بخشي ديگر نوعي تذكرهنويسي براي كساني است كه به عرفان مشهور شدهاند يا در شكل ديگرش، دستورالعملهاي عرفاني از اين بزرگان. اكثر كتابهاي اين دسته، حاصل كتابسازي هستند.
قبل از انقلاب علمايي كه مشرب عرفاني داشتند، يا مطرود بودند يا در حاشيه، حضرت امام اين طلسم را شكست و گرايش عرفاني آرام آرام رسميت پيدا كرد لااقل نزد مذهبيهايي كه به امام ارادت داشتند. بعد هم در جنگ هشت ساله، حالات معنوي برخي از شهدا بسيار جنونمندانه بود
رسانههاي رسمي و كساني كه دستاندركار تبليغات جنگ بودند و حتي خيلي از خاطرهگويان و راويان جنگ براي توصيف آن حالات، به استخدام اصطلاحات عرفاني روي آوردند و همين مسئله باعث گسترش توجه به عرفان شد.
اما بعد از جنگ؛ ما سندرمي در همه جوامع جنگزده ميشناسيم كه عبارت است از گرايش عمومي جامعه به امور ماورايي حتي روانشناسي و فراروانشناسي، جامعه جنگزده، با فاجعهاي به اسم مرگ همگاني روبهرو شده است و براي اينكه بتواند خودش را تسكين دهد، دوست دارد كه متوسل به نيرويي ماورايي شود. همين الان آمار فروش كتابهايي كه مربوط به فراروانشناسي است، فوقالعاده در ايران بالا است يا كتابهايي كه مدعي ارايه راهحلهاي كاربردي روانشناختي براي حل مشكلات هستند يا كتابهايي كه دستاندركار معرفي عرفانهاي ديگر هستند مثل عرفان ذن، عرفان سرخپوستي و... يك جور معرفي بيدردسر آن عرفانها كه مشقتهاي سير و سلوك را ندارد اما يك نوع نگاه عرفاني به خواننده ميبخشد يا اتمسفري براي او فراهم ميكند كه آرامشي حس كند، اينها در بازار كتاب بسيار پرفروش هستند.
در طيف مذهبيها، ما با پديده تذكرهنويسي از كساني كه معروف به عرفان بودند يا پديده كرامتنويسي، يا دستورالعملنويسي روبهرو هستيم. برخي از اين كتابها ارزشمندند، مثل كتاب «نشان از بينشانها» كه جلد اولش روايتهايي از كرامتها و حالات مرحوم شيخ حسنعلي نخودكي اصفهاني به دست داده است ولي جلد دومش برخي از نوشتههاي ايشان است كه براي مخاطب عوام جذاب نيست يا كتابهاي مرحوم آيتا... علامه سيد محمدحسين حسيني تهراني كه اصلا ارزش نظري بالايي هم دارد و حاوي اسرار و حقايقي است كه فهم آنها كار هركسي نيست. اما در كنار اينها خيل و سيلي از كتابسازيهايي است كه در همين زمينه كاري صورت گرفته است.
من يك عامل چهارمي هم اضافه كنم، ممكن بود كه انقلابي هم نشود و امامي هم نباشد و شهدايي هم نباشند و مسايل پس از جنگ هم نباشد ولي روند مدرنيزاسيون جامعه و عوارض ناشي از آن، فشاري را بر جامعه تحميل ميكند.شما زندگي ميكنيد و با يك سري چيزهاي مادي و ملموس، ميخواهيد مشكل خودتان را حل كنيد اما روز به روز مشكلاتان بيشتر ميشود، آرامآرام چارهاي برايت نميماند كه به معنويت پناه ببري.
ميخواهم بگويم كه ممكن است خيلي از مشتريان اين سري از كتابها نه نگاهي به امام داشته باشند نه شهدا حتي شايد مذهبي متعارف هم نباشند اما مثلا به خواندن زندگينامه آيتا... بهجت علاقه نشان ميدهند و كتاب را ميخرند، او به بنبست رسيده است پس به متافيزيك چنگ مياندازد. الان بيستويك سال و نيم از پايان جنگ ميگذرد. من و شما زمان جنگ، نوجوان بوديم و دستكم تشييع جنازه شهدا را درك كردهايم ولي بخش بزرگي از نسل جوان حتي خاطرهاي از آن زمان ندارد ولي با چالشهاي زندگي سخت در شهرهاي بزرگي مثل تهران و مشهد درگير است. من اين قبيل كتابها را در خانه كساني ديدهام كه به اصطلاح روشنفكرند و مانده بودم كه چنين كتابي آنجا چه ميكند؟ در تهران كه مصائب مدرنيته سنگينتر است، شايد گرايش به اينگونه كتابها نسبت به شهرستانها بيشتر هم باشد.
يك نكته ديگر اين است كه اين زمينه تذكرهنويسي و كراماتنويسي، بيارتباط با زمينه اول يعني كتابهايي مثل «گنجهاي معنوي» نيست. همانطور كه آنجا با نگاه كاربردي به ادعيه توجه ميشود و نوعي دامنزدن به محروميتها و مشكلات مردم است، اين قبيل كتابها هم، بيش از جنبه جدي سير و سلوكي، جنبهاي از روايتگري دارند و در حقيقت، خواننده با خواندن روايت زندگي يك عارف، تسكين پيدا ميكند.
زمينه ديگري كه براساس آن در بازاركتابهاي مذهبي، كتاب ساخته ميشود، زمينه جن و روح است. البته شكل حرفهاي اين زمينه را بايد در بازار سياه جستوجو كنيم، مقصودم كتابهاي طلسمات و اوراد و عزائم است اما شكل رقيق شده آن در اينگونه كتابفروشيها هست؛ يك بار در پاساژ روبهروي مسجد جمكران گشت ميزدم و كتابي ديدم كه تصوير روي جلد آن به ادعاي صاحب كتاب، عكس يك جن بود.
اخيرا بازار كتابهاي مربوط به رمل خيلي خيلي در مشهد داغ شده است. بعضي از همكاران ما اين كتابها را كه مجوز چاپ هم ندارند، بهصورت افست چاپ ميكنند و ميفروشند تا جايي كه الان همه ميدانند فلان كتاب مربوط به رمل در مشهد، در فلان كتابفروشي گير ميآيد. اينها روي چيزهايي متمركز شدهاند كه به ماوراء الطبيعه مرتبط است و باور به آنها صرفا براساس متون ديني است و چندان بحث علمي درباره آن نميشود كرد، بنابراين كنجكاوي برميانگيزد؛ نمونه واضحش فشار قبر است.بعضي از كتابهايي كه در اين بازار خاص درباره فشار قبر و...منتشر شدهاند، فروش فوقالعادهاي داشتهاند.
بخش ديگر، كتابهايي است كه اقتصاد وابسته به مذهب را رونق ميبخشد يعني كتابهايي كه مرتبط است به مداحها و روضهخوانها. يك نمونه واضح آن كتابي است كه اخيرا چاپ شده است. من حتي عكس هم از آن گرفتم اين كتاب راهنماي برگزاري مجلس ترحيم از تشييع جنازه تا سوم و هفتم و چهلم و سالگرد است. در اين كتاب شعري كه بشود مداح آن را بخواند، در شكلهاي مختلف عرضه شده است: شعر براي مادر فوت شده، پدر فوت شده، خواهر فوت شده، برادر فوت شده و...
اقتصاد وابسته به مذهب، بايد واقعا از جامعه ما خرسند باشد، چون واقعا اقتصاد پررونقي است!
يك جنبه خيلي جدي از فروش اين بازار خاص، فروش خود قرآن و مفاتيح است كه يك بخش بسيار سودآور در اقتصاد نشر است. بهصورت قرآن سيپاره كه سيجزء باشد، شصتپاره كه شصت حزب باشد و صدوبيست پاره كه صدوبيست نيم حزب باشد، عرضه ميشود. اين مدل از فروش قرآن، رونق عجيب و غريبي دارد و من ميبينم كه همكارانم چگونه دارند با اين قضيه امرار معاش ميكنند و چقدر ورود به اين زمينه، وسوسهبرانگيز است.
علت اين استقبال چيست؟
نميدانم در تهران هنوز اين رسم هست يا نه اما در خراسان اگر كسي فوت كند، يكي از كارهاي خيري كه مرسوم است بازماندگان براي مرده بكنند، اين است كه يك جعبه سيپاره، شصت پاره يا صدوبيست پاره بخرند و به نيت آن مرحوم وقف كنند. عكسش را هم پشت مجموعه ميچسبانند و هديه به مساجد ميدهند. آنقدر هديه دادهاند كه متوليان مساجد دادشان در آمده است، چون جا براي نگهداري ندارند و اصلا اين تعداد، مورد استفاده واقع نميشود، چون اگر مسجد دو سه جعبه از اينها داشته باشد، براي مجالس ختم نسبتا شلوغ هم كافي است ولي چون رسم شده است، از ميان اين همه كار خير، همين يكي مورد استقبال واقع ميشود، تأكيد ميكنم؛ چون رسم شده است. اين وسط، ناشران اينگونه قرآنها، هستند كه بار خود را ميبندند. از مصاديق ديگر در زمينه تجارت با قرآن، خريد و فروش قرآنهاي نفيس؛ كه واقعا بازار مكارهاي دارد. قرآني منتشر ميشود به قيمت 800 هزار تومان، و البته همكاران بجاي قيمت از واژه «هديه» استفاده ميكنند!!! اينكه از چنين قرآني چه استفادهاي ميتوان كرد، خود جاي بحث دارد. به قول جناب كاظمي:
كفر كفر است اگر مسجد اگر قرآن است!
اگر يادتان باشد، چند سال پيش رهبر انقلاب روشنگري كرد و قمهزدن ممنوع شد. ايشان روي خرافهزدايي تإكيد كردند و مداحان را توصيه به خواندن از روي مقاتل معتبر كردند و بهطور خاص از لهوف، نفس المهموم و منتهيالاآمال نام بردند. پس از آن، بهخاطر نفوذ كلمه ايشان نزد بسياري از هيأتيها و روضهخوانها، ترجمههاي متعددي از اين سه كتاب، روانه بازار شد. اين ترجمهها هم در كتابفروشيهاي خاص فرهيختگان عرضه ميشود، هم درهمين بازار زرد. به بركت دقتنظري كه ايشان به خرج دادند، كتابهاي جدي و مهمي مثل لهوف، نفس المهموم و منتيالآمال به ميان عوام مذهبي ما رفت.
كتابهاي مرحوم علامه مجلسي مثل جلاءالعيون و حياتالقلوب و از همه معروفتر حليه المتقين هم در اين قبيل كتابفروشيها هست. چون مجلسي اولين عالم بزرگ شيعه بود كه مخاطب خودش را صرفا شاگرد خودش فرض نكرد و برخي از كتابهايش را از ابتدا به قصد عوام مردم نوشته است.
مثلا «سنن النبي» مرحوم علامه طباطبايي هم در اين قبيل كتابفروشيها هست و فروش خيلي خوبي دارد. يك زمينه ديگر از كتابهاي اين بازار نشر، برخي از كتابهاي مربوط به جبهه و جنگ است.
اين بيشتر به سالهاي اخير مربوط ميشود كه رونق اين كتابها بيشتر شده است.
اگر بخواهم مثال بزنم مثلا كارهاي مرحوم ابوالفضل سپهر. آن مرحوم، خود پديدهاي بود كه ديده نشد اما بهخاطر «غريزي» برخورد كردن با يك قالب فولكلور و آوردن آن در يك زمينه تجربه نشده كه همان مسئله جنگ باشد، آثارش از ارزش هنري بيبهره نيست اما جالب است كه در اين كتابفروشيها استقبال خوبي از او ميشود.
نميخواهم بگويم مخاطب آثار مرحوم سپهر، همه عوام بودهاند، ولي فيالجمله، ايشان زمينه كاريش «متل» بوده و ميدانيم كه متل، اصالتا مربوط به فرهنگ عامه است، پس بيهوده نيست كه كار ايشان مورد استقبال واقع شده است.
زمينه ديگري كه حتما بايد به آن اشاره كرد كتابهاي مربوط به حوزه انتظار است. شما در این سنخ از کتابفروشیها تا دلتان بخواهد درباره اين موضوع، كتاب ميبينيد. از كارهاي فرهيخته و مستند مثل نجم ثاقب كه اقليتاند تا اكثريتي از كتابهايي كه درباره «تشرف» و «ملاقات» است.
از جنس كتابهاي آقاي سيد حسن ابطحی در اين بازار، الی ماشاءا... هست، متأسفانه این تیپ کتابها كه راوي ملاقات با امام زمان باشند و چنين ادعاهايي را طرح كرده باشند، در بازار نشر زیاد است و بحمدا...، مميزي ارشاد، هرقدر در حوزه ادبیات سختگیری ميكند كه خداي ناكرده كسي با خواندن يك رمان سر از جهنم در نياورد، در حوزه دين و مذهب اصلا سختگیری نکرده است! اگر قرار بر سختگيري باشد، حوزه مذهب باید سختگیرانهتر باشد؛ وقتی که میگوییم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، خود اين عنوان ارشاد اسلامي، مبين اين معناست كه اين دستگاه، خودش را متولي امور مذهبي مردم میداند. یکی از اهتمامهاي جدی ارشاد، مبارزه با خرافهگرایی باید باشد و در این زمينه، من خیلی به ندرت ديدهام كه ممیزی اعمال شود. هرطور کتابی چاپ میشود و خیلی راحت پخش میشود و جالبتر از همه اینکه اینگونه كتابها، جزو آمار نشر کتابهای مذهبی هم به حساب ميآيند. يادم میآید که یکی از مشاورین آقای مسجد جامعي پز میداد که در دوره ايشان، آمار نشر کتابهای مذهبی چند برابر شده است، در حالی که خود همين آقاي مشاور وزير، یکی از ناشران این نوع کتابها بوده است. از مهاجرانی گرفته تا صفار هرندی همه در آمارشان اينگونه كتابها را جزو آمار كتابهاي مذهبي حساب ميكنند، چون تعریف مشخصی از كتاب مذهبي وجود ندارد. برای نسل انقلاب، کتاب بزرگاني چون مطهری، شريعتي، دستغيب، طالقاني و بازرگان كتاب مذهبي به حساب ميآيد. آيا اينها هم كتاب مذهبي هستند و مثلا کتاب «فشار قبر» يا «صلوات كليد حل مشكلات» هم کتاب مذهبی است؟
یکی دیگر از خصوصیات این فروشگاهها این است که اقلام صوتی تصویری از هیئتها عرضه ميشود. اقلام مورد نياز براي هيئتداري حتی بر فروش کتاب غلبه دارد.
خیلی خیلی غلبه دارد.يكبار آقاي رضا اميرخاني در شيراز سخنراني داشت و آنجا لطفی هم کرده بود و درباره مجموعه ما چيزهايي گفته بود. مدتی بعد چند تماس جداگانه از شیراز با من گرفته شد که ما میخواهیم مشابه کار شما را در شيراز بکنیم.
همه هم يكجورهايي به مجموعه آقاي انجوينژاد وصل بودند كه مخاطب خیلی گستردهای دارد. یکی از اینها به مشهد آمد كه با ما مشورت کند. گفتم: فلانی! شما قبل از این کار شغلت چه بوده است. گفت: سیدی فروشی. گفتم: چه نوع سیدی میفروختید. گفت: سیدیهای مذهبی و مداحی و... گفتم: اصلا وارد این کار نشو. اما به خرجش نرفت و به اصرار از من کتاب گرفت و برد و بعد از شش ماه کتابها را برگرداند.
شما سیدی خام را به صد تومان ميخريد و رایت میکنید و پانصد میفروشید؛ نه پول زیادی صرف کردهای نه كارتن كتاب روي كولت گذاشتهاي نه اصلا اين كار فضای زیادی اشغال ميكند؛ کل سرمایه شما مثلا یک هارد پانصد گیگ است. هرچيزي را میتوانی داخل هاردت بریزی و رایت کنی. هم در مشهد هم جاهای دیگر، خیلیها دچار توهم شدند که بازار نشر پر درآمدتر و پررونقتر است اما بعد از مدتی جمع کردهاند. اتفاقا به شما بگويم كه بخش غالب فروش همين مهستان و امثال آن، از همين سيديهاست و كتاب در حاشيه است.
حالا اصلا این حرفها چه کارکردی دارد؟ به نظر شما مخاطب این مصاحبه ما چه کسی است؟
سالهاست كه میگوییم کتابخوانی؛ به نظرم بايد بگوییم «کتاب خوبخوانی» در کتابفروشیها نودونه درصد کتابها حتی ارزش یکبار مطالعه هم ندارد اخيرا آقاي اسفندياري کاری بهنام کتابپژوهی منتشر كرده است. آنجا گفته است که بدون اغراق نودونه درصد کتابهای بازار نشر ارزش یکبار خواندن هم ندارد. به نظر من ادعایش ادعای گزافی نیست. ميتوانيد امتحان كنيد. يكبار به يك کتابفروشی که هدفمند کتاب نچیده باشد، برويد. خواهيد ديد كه از میان انبوهي کتاب، باید همه را پس بزنید و یک کتاب خوب پیدا کنید. با چنین نگاهی مخاطب ما خود مردم هستند كه دقت كنند و مشورت كنند در خريد كتاب، بهخصوص كتاب مذهبي.
همچنين ديگر مخاطب ما، مسئولان و مديران فرهنگي هستند. البته اگر تاثيري داشته باشد اين سخنان بر آنها! در خيلي از حوزهها ما بازار نشر را بيش از حد شلوغ كردهايم و امكان گزينش كتاب خوب را براي مردم دشوار ساختهايم. يكي از علل عدم اقبال مردم به كتاب واقعا همين سردرگمي است. فضاهاي هدفمند براي فروش كتاب بسيار كم است. من فقط به تجربه كتابفروشي خودمان اشاره ميكنم. ما كاري كه كرديم، اين است كه مخاطب خودمان را طيف مذهبي كتابخوان هدفگزاري كرديم. جلد به جلد كتابهايي كه در فروشگاهمان ميفروشيم، با اين هدف سنجيده شده است. چه بسيار كتابهاي پرفروشي كه من آنها را در قفسه مغازهام نميگذارم، چون ميدانم مشتريان خاصي دارم كه اين كتاب، برايشان الان مسئله نيست. نتيجه اين شده كه از تهران ميآيند و از ما كتاب ميبرند. در حاليكه در تهران اين همه فروشگاه كتاب بزرگتر از ما و قديميتر از ما هست، چرا؟ چون ما فضاي هدفمند فراهم كردهايم و او ميداند كه اين قبيل كتابها را پيش ما پيدا ميكند.
بسياري از ارگانها و نهادها، بودجه خرید کتاب دارند، نکته جالب این است که کارشناسانی که از طرف ارگانها و نهادها برای خرید کتاب ميآيند، فقط نام کارشناس را یدک میکشند و بس. نمایشگاه كتاب برگزار ميشود اما آقاي كارشناس خريد که فقط از غرفهاي خرید میکند که بیشتر از بقيه تخفیف بدهد، انگار کتاب رب گوجهفرنگی است؛ و نگاه نمیکند که محتوای کتاب چيست. آن وقت ميدانيد كه خريدار عمده در بازار نشر ارگانها و نهادها هستند؛ يعني درواقع همين كارشناسان نابلد، با خريدهايشان دارند سليقه بخش بزرگي از مردم را ميسازند. در بعضی حوزهها مشخص است که مديران چاپ و نشر ارشاد درک درستی از قضیه ندارند؛ خوب حق دارد؛ در عمرش نه کار نشر کرده نه کار پخش نه کتابفروشی داشته نه حتی خودش يك خواننده جدي کتاب بوده است. مثلا قانونی تصویب شده و چند سالی است که دارد اجرا میشود. اين قانون اين است كه در نمایشگاههای بینالمللی كه در مراکز استانها برپا ميشود، شرط حضور ناشر، بیستدرصد تخفیف است. چون ناشران مجبورند بیست درصد تخفیف دهند، عمده ناشران معتبر در نمایشگاههای استانی شرکت نمیکنند. در همین نمایشگاه اخیر مشهد، رقمی معادل 800 میلیون تومان بن توزیع شده بود و بيش از 4 ميليارد تومان هزينه روي دست ارشاد گذاشتهبود؛ آخر در مراکز استانها بن ويژه نمايشگاه هم توزیع میشود كه بايد در همان نمایشگاه خرج شود. حالا دقت كنيد. رقمی معادل 800 میلیون تومان بن توزیع شده بود، در حالیکه به تعداد انگشتان یک دست ناشر معتبر در نمایشگاه حضور پیدا نکرده بود و همان چند ناشري هم كه حضور داشتند بيشتر كتابهاي قديمي و در انبار ماندهشان را آوردند. ناشران شركت كننده همه از همين ناشران خردهپایی بودند که هنرشان این است که مردان مریخی و زنان ونوسی منتشر كنند. ميدانيد؟ كه از «مردان مریخی و زنان ونوسی» شاید بیشتر از پنجاه شصت ترجمه تقلبي داریم؟ يعني ورژنهايي كه با دست بردن در ترجمه اصلي كتاب به نام ترجمه جديد منتشر شدهاند! يعني در يك نمايشگاه استاني دولت 800ميليون تومان بن به مردم داده كه بيايند «مردان مريخي و زنان ونوسي» بخرند؟ وتازه اين بماند كه با بن كتاب CD بازي و عطر و ادكلن و حتا چاقوي ضامندار هم خريداري ميشود.!!!اينجاست كه ميگويم اگر سليقه عمومي مردم در كتاب خريدن نازل است، اينها به سياستگزاران فرهنگي كشور برميگردد. يك مصوبه غلط، يك چنين تأثيري دارد. شما بايد 800ميليون را ضرب در تعداد استانها كنيد. ميدانيد چند جلد كتاب ميشود؟ متوليان حوزه كتاب مشكلشان، عوامزدگي نيست. مشكلشان عوامي است.
ببینید آنچه را که در پنجره درج شده بود.
در روزهای اخیر بسیاری از خوانندگان كتاب «كافه پيانو» و کسانی که پیش از این و عموماً قبل از انتخابات به خرید این کتاب دست زده بودند؛ به پس دادن کتاب به کتاب فروشی نشر چشمه اقدام کردهاند. طبق شنیدهها این اتفاق بعد از اعلام موضع سیاسی نویسنده این کتاب، فرهاد جعفری رخ داده است. این اقدام در نوع خود بیسابقه بوده است. بسیاری از خوانندگان و دارندگان این کتاب، نسخههای «کافه پیانو» خود را به فروشگاه نشر چشمه پس دادند. هفته گذشته خوانندگان شهرستانی هم به این حرکت پیوستند و کتابهای خود را به تهران ارسال کردند. این اقدام ظاهراً به پیروی از دعوتهای اینترنتی صورت گرفته است. «کافه پیانو» اولین بار در نمایشگاه کتاب سال 87 منتشر شد و ظرف یک سال به بیش از 20 چاپ رسید. این رمان همچنین در نظرخواهی سال گذشته روزنامه اعتماد از منتقدان و نویسندگان به عنوان رمان برگزیده سال انتخاب شد اما اعلام موضع این نویسنده درباره انتخابات روی گروهی از خوانندگان این رمان تأثیر گذاشت. منبع: خبرآنلاين 1مرداد88
خبر فوق را حدود 4 ماه قبل شنيديم. خبري كه بيشتر يك عمليات رواني بود عليه طرفداران احمدينژاد و حكايت از عزم راسخ طرفداران ميرحسين داشت در بایکوت مخالفین. بماند كه بعدا مديران نشر چشمه كل كتابهاي مرجوعي را كمتر از 40 جلد اعلام كردند!
چندي پيش همسر يكي از دوستان احمدينژاديست تماس گرفت كه جشن شيريني خورون داريم و ميخواهيم كتابي هديه كنيم. از من خواست كه كتاب خوبي پيشنهاد كنم. بنده هم چند كتاب معرفي كردم از جمله اثري از«سيد مهدي شجاعي» را. به نام شجاعي كه رسيدم گفتهشد كه از شجاعي نميخواهيم.
-چرا؟
- آقاي ... گفتهاند ديگر آثار ايشان را نخريد و تبليغ نكنيد.
- چرا؟
- به دليل مواضع اخيرش در انتخابات.
تمام موضع گبري رسمي شجاعي در انتخابات، نامهايست كه به احمدينژاد نوشت كه باپاسخ قاطع وحيدجليلي مواجه شد. هر يك از اين دو عزيز براي من محترماند و با هر دو رابطهاي دوستانه دارم. از طرفي گرچه موضع گيريهاي تند و صريح فرهاد جعفري در حمايت از محمود احمدينژاد برايم عجيب بود ولي دخالتش در انتخابات توجيه پذير بود ولي وارد شدن جناب شجاعي به انتخابات را خصوصا به اين شكل اشتباه ميدانم. چرا كه «فرهاد» بيش و پيش از آنكه داستان نويس باشد سياستورزي كردهبود. ولي «سيد» بيشتر وجههاي فرهنگي داشت تا سياسي. از طرفي ورود جعفري به انتخابات ورودي تمامعيار بود ولي مواجهه شجاعي صرفا در حدي بود كه انگي بر پيشانيش بزنند و لاغير.
از خاطر نميبرم مصاحبه سال 75 «صبح» «مهدي نصيري» با «شجاعي»، كه آن زمان مديرمسئولي «نيستان» را بر عهده داشت.
ازسيد سوال شدهبود: از ريسجمهور آينده چه توقعي داريد؟ و او به نيكي جواب داده بود: تنها خواستم از رييس جمهور آينده اين است كه كاري به كار فرهنگ نداشتهباشد. (نقل به مضمون) تجربه اين 13 سال عملا نشان داد كه حق با سيد بودهاست. و بايد به مسولان گفت: مرا به خير تو اميد نيست؛ شر مرسان!
الكلام يجرّالكلام. سخن بر سر اين است كه سياست در اين ديار هيچ خير و بركتي به حال فرهنگ نداشته بماند كه آسيبها هم رساندهاست. در جامعه سياست زده ما موضع گيري ساده يك نويسنده در انتخابات موجب تحريم آثارش از سوي هواداران دوآتشهاش ميشود. من هوادار همه آثار شجاعي نيستم ولي نميدانم چگونه ميتوان دِيني را كه نسبت به آثار مذهبي او - كه بدون اغراق در نوع خود بينظير است- داريم را ميتوانيم ناديده گرفت؟! مثلا ميتوان به جرم يك نامه انتقادي و اعتراض مودبانهاش به رييسجمهور محرّم امسال «آفتاب در حجاب»ش را نخواند و با سطرسطر و كلمه كلمهاش نگريست؟! ميتوان در آشفتهبازار دروغپراكنيهاي مداحان جاهل و دين فروش كه همه ميراث مرثيهسرايي ما را به باد دادهاند «پدر عشق و پسر»ش را به جوانان معرفي نكرد؟ يا «متقين» را و «كشتي پهلوگرفته» را؟گیریم که جانبداری «شجاعی» از «میرحسین»در انتخابات خطا باشد مگر خطاي معروف «هايدگر» فیلسوف بزرگ آلمانی در دفاع از نازيسم، منجر به حذف انديشهاش شد؟ مگر «سيد احمد فرديد» كه سهمي بزرگ در تفكر معاصر داشت و دوستان حزباللهي به دليل تاثيرپذيري «آويني» از او نقدش را نيز گاه جايز نميدانند سابقه عضويت در «حزب رستاخيز» نداشت؟ مسولیت «سیدحسین نصر» که سنت گرایان کتبش را حلواحلوا می کنند در دفتر «فرح دیبا» چه؟ و هزار مگر ديگر.
خدايا فرهنگ مارا از چنگال سياست رهايي بخش.
از ناشران بنام قم است.و البته از آنها كه چندسالي است توانسته با زيركي، دك وپزي به هم زند و سري در ميان سرها بلند كند. والبته از آنها كه اگر آثار يكي از علماي صاحبنام را، كه چند سالي است تجديد چاپ آثارش را عهدهدار شده، از كارنامه نشرش حذف كني، تقريبا ميتوان اكثر كتابهايش را خمير كرد!
چند سال پيش كه تازه با هم آشنا شدهبوديم، هر گاه به مشهد ميآمد با من قراري ميگذاشت و درباره مسائل مورد علاقهاش كه عموما نزاع شيعه و سنّي بود با هم گفتگو ميكرديم. بنده را نصيحت ميكرد كه سخن گفتن از تقريب مذاهب بي معني است و دشمن، اعتقادات بچه شيعهها را هدف گرفته است و اگر تك نزنيم، خواهند زد والخ. تمام ماجرا اين بود كه در آن سالها كه در مشهد نمايندهاي نداشت ما فقط آثار همان انديشمند گرانقدر را از او ميگرفتيم، حال آنكه اثر پرفروشي چون كتاب سليم بن قيس را منتشر كرده بود، و ما بنا به باورهايمان، حاضر به توزيع اين كتاب نبوديم.
القصه در يكي از ديدارها سخن كشيده شد به نقد حاكميت. گفت در يكي از ديدارهاي خصوصي با رهبري، بي محابا جلو رفته است و رهبر را به باد انتقاد گرفته است، كه اين چه مملكتي است كه شما درست كردهايد و... . شجاعت و شهامتش را تحسين كردم، كه نفس انتقاد به شخص اول حكومت، جدا از اينكه چه كسي باشد،علي باشد يا معاويه،محبوبم باشد يا مبغوض، قابل تحسين بود.
ايام نمايشگاه بين المللي كتاب دو- سه سال قبل بود كه بعضي خبرگزاريها و سايتها از نمايشگاه گزارش دادند، هنگام بازديد رهبري از غرفه يكي از ناشران، مدير انتشارات اجازه به دامن رهبري آويختهاست و مدام به ايشان گزارش ميداده كه چه چاپ كردهايم و چه برنامهها كه نداريم و آنقدر تملق ايشان گفته بود كه سايت... دلش نيامدهبود معرفيش نكند. بله، اِنكَشفَ كه... مدير مزبور، همان جنابي بود كه در غريبي لاف نقد رهبري ميزد و از بيپرواييهاش در برخورد با ايشان گفته بود. همان سال انتشارات اين جناب، كه حرف حق را ميگويد اما در لحاف! به عنوان ناشر برگزيده كشور معرفي شد. البته پوشيده نيست كه انتخاب ناشر نمونه به عهده رهبرنيست و از طرفي شخص ايشان، زرشناستر از آن است كه بتوان با هر مزخرفي فريفتش.
ايام نمايشگاه امثال، استاد محمدرضا حكيمي در غرفه اين انتشارات توقفي داشت. مدير نشر كه ميدانست آنچه بر كشور و محرومان ميگذرد بر مولف الحيات ناگوار است و حضرتش دل خوشي از اوضاع مملكت ندارد، گفت هماكنون از راديو شنيده است كه آقاي خامنهاي در سنندج گفتهاند: ما در كشورهيچ مشكل اقتصادي نداريم! جناب استاد حكيمي كه خود راستگو است و راستكردار، دروغي چنين آشكار را باور كردند و چند متلكي نثار مسئولان. البته بعدا بر حقير كشف شد كه رهبري در كردستان گفتهاند هر كس، به هر بهانهاي آتشبيار معركه دعواي شيعه و سني شود، خواسته يا ناخواسته، مزدور دشمن است. و طبعا همين سخن سوزانده بود آن كساني را كه بايد بسوزاند. همين ناشر، در دوره وزارت مسجدجامعي نيز توانسته بود عنوان ناشر نمونه را يدك بكشد كه البته از مقربان درگاه حضرت مسجدجامعي نيز بود. اخيرا بر راقم اين سطور آشكار گشت، كه اصلا امثال اين بزرگواران رندتر از آنند كه آمد و شد مسجدجامعي و صفارهرندي، با همه عداوتي كه نسبت به هم دارند، بتواند تاثيري بر شان و منزلتشان در وزارتخانه بگذارد.
خب عزيزاي گلم* از اين داستان خيلي نتيجهها ميگيريم، يكيش اينه كه نبايد گول عناويني چون ناشر برگزيده** كشور را خورد.(اين را خصوصا با شما ميگم عزيزاي دلم كه داراي پستهاي فرهنگي هستين و بودجههاي كلان در اختيارتونه و با چند تا عنوان ناشربرگزيده كذا و كذا، آقا گرگه ميتونه گولتون بزنه!) خب دوس دارم بقيه نتايجي كه ازين قصه ميشه گرفت را شما عزيزان بگين!
پينوشت:
*نميدانم چرا يك دفعه لحن نوشتارم محاورهاي شد؟!
** بعدا در اين خصوص بيشتر خواهم نوشت.
پينوشت نهايي: براي آنكه تصريح نكنيم به نام كسي،آنقدر با ضمايرسخن گفتيم كه خودمان سرگيجه گرفتيم. خدا به شما صبر دهد.
از جمله شاعران معاصر كه با شعرش انسي دارم، استاد محمدرضا شفيعي كدكني است. كدكني ازآن دست شاعراني است كه هم پژوهشگري است طراز اول و هم شاعري گزيدهگوي، كه به گفته زندهياد دكتر زرينكوب، اين دو كمتر در كسي جمع ميشوند. اولين اثاري كه از دكتر شفيعي ديدم،به گمانم سومين وچهارمين دفتر شعرش بود:از"زبان برگ" و " در كوچه باغهاي نشابور". اين دو كتابچه كه جزوههايي بود قديمي و چاپ آنها هم مربوط به سالهاي پيش از انقلاب، در لابهلاي كتب كتابخانه پدرم خاك ميخورد، چرا كه ذائقه ايشان را كه كلاسيك پسند است خوش نيامدهبود.اين آثار در همان اولين نگاه نظرم را گرفت. اشعاري عموما، سياسي و البته بهرهمند از بياني تغزلي، با زباني فاخر و گاه متاثر از سبك خراساني.
بخوان به نام گل سرخ در صحاري شب
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند...
ازاين گريوه به دور
درآن كرانه ببين
بهار آمده،
از سيم خاردار گذشته.
حريق شعله گوگردي بنفشه چه زيباست!...
زمين تهيست ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانهترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام سرخ وعاشقانه بخوان:
« حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني.»
دو ويژگي ديگر شعر كدكني يكي وزن و آهنگين بودن شعر نو اوست تا آنجا كه گاه در بعضي مصرعها با شعر كلاسيك قابل تميزدادن نيست و خصوصيت ديگر آن، بهرهگيري بجاي اوست از ادبيات كهن. ازاين روي درجايجاي شعرها مواجه ميشويم با تضمينهايي سنجيده، كه با تار و پود شعر عجين شدهاند.
-صبح آمدهاست، برخيز
(بانگ خروس گويد)
وين خواب خستگي را
در شط شب رها كن.
مستان نيم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فرياد
در كوچهها صدا كن.
خواب دريچهها را با نعره سنگ بشكن.
بار دگر به شادي
دروازههاي شب را
رو بر سپيده
واكن.
بانگ خروس گويد:
-فرياد شوق بفكن؛
زندان واژهها را ديوار وباره بشكن؛
وآواز عاشقان را
مهمان كوچهها كن.
....
بيداري زمان را،
با من بخوان به فرياد؛
ور مرد خواب و خفتي،
«رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن.»
ديديم كه در هر دو شعر، شاعر، چه زيبا از شعر دو شاعر بلخي و شيرازي بهره جسته و از طرفي چگونه درونمايه شعر به ظاهر تغزلي خود را سياسي كرده است.
به هر حال اين دو دفتر به همراه پنج مجموعه ديگر از اشعار استاد شفيعي كدكني، سال 76 در قالب كتابي تحت عنوان "آيينهاي براي صداها" منتشر شد، كه تا كنون چندين بار تجديد چاپ شدهاست.
در پايان يادآور شوم به قول حافظ: وصف خورشيد به شبپرّه اعمي نرسد... پس اين كتاب ارجمند را نه از آن جهت كه نياز به معرفي داشته باشد، بل از اين روي كه ممكن است بعضي دوستداران غير حرفهاي شعر كه تا كنون از شعر اين شاعر خراساني بهرهمند نگشتهاند، پيشنهاد ميكنم.*
بماند كه بدیهی است معرفي حقير با وجود يك نفر و نصفي بازديد كننده اين وبلاگ، تاثيري در تعداد مخاطبان اين قبيل كتابها ندارد.
برخورد ما با دعاهاي رسيده از پيشوايان يكسان نيست. گاه دعايي را ميخوانيم كه پاداشي برده باشيم و بس. گاه به نيت گشودن گرهي، عموما دنيوي دست بهدامان ادعيه ميشويم. و زماني مناجاتي را با خود نجوا ميكنيم، نه به سوداي بهشت، و نه به قصد گرهگشايي از دنياي خود، بل ازآن روي كه ميخواهيم گره از كار فروبسته دل بگشاييم.چرا كه دل و جان خود را نيازمند آن ميبينيم. او را ميخوانيم چون نيازمند دلربايياش هستيم. چون ميخواهيم خود را به آغوشش درافكنيم. اينجاست كه تو داري با او معاشقه ميكني. اينجاست كه منتظر تمام شدن دعا نيستي، و مدام تعداد صفحات باقيمانده را نميشمري! بماند كه من را با اينسان نيايشخواني نسبتي نيست.
اين گونه دعاهاست كه از آدمي دل ميربايد. و در ميان ادعيه هيچ يك به اندازه دعاي ابوحمزه ثمالي از من دلربايي نكردهاست. دعايي بس پرمغز، شيوا و روان، با مضاميني گونهگون. از ابراز بندگي و خاكساري تا مرگانديشي. از حوائج دنيوي و معيشتي تا مضامين عرفاني. متاسفانه مطوّل بودن دعا، گاه موجب غفلت ما از آن ميشود. حال آنكه:
آب دريا را اگر نتوان كشيد پس به قدر تشنگي بايد چشيد
ميتوان جرعه جرعه از اين دعا نوشيد. و هر شب و سحر با فرازي از آن راز و نياز كرد.
در شرح اين دعا چند كتاب منتشر شدهاست، كه يكي از آنان «حديث بندگي و دلبردگي» است از« عبدالكريم سروش». اين كتاب مشتمل چند فصل است، كه چهار بخش آن به شرح دعاي ابوحمزه پرداخته و ديگر فصول عبارتند از:
ديالوگ انسان و خدا / توبه / معشوق محتشم / فلسفه دعا / توفيق ديدار و طلب يقين / كمند لطف/ دعاي عارفان / پرتوي از دعاي عرفه
بخشي از مقدمه كتاب:
«دعا و نيايش، قبل از آنكه ابزار زندگي باشند، ابراز بندگياند و بيش از آنكه خواهش تن را ادا كنند، حاجت دل را روا ميكنند، و برتر از آنكه سفره نان را فراخي بخشند، گوهر جان را فربهي ميدهند. دعا فقط صحنه خواندن خدا نيست، كه عرصه شناختن او هم هست؛ مونولوگ نيست، ديالوگ هم هست؛ سخنگفتني دوسويه است و در اين مكالمه و مخاطبه است كه هم انس حاصل ميشود، هم شناخت؛ هم پالايش روح ميشود، هم تقويت ايمان؛ هم دل خرسند ميگردد، هم خرد. و چنين است كه آدمي به تماميت خويش در محضر تماميتطلب ربوبي حاضر ميشود و نه دستار، كه سر را هم ميبازد، و نه به اضطرار عاقلانه، كه به اختيار عاشقانه ميشكند.معشوق، همه وجود عاشق را از دل وجان و خرد ميخرد واستيفا ميكند و اين سوداي خوشعاقبت در صحنه پرصفاي دعا صورت ميگيرد كه سيرابي سيرت و سريرت در اوست.
در دعا هم از نياز عاشق سخن ميرود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتياج اين، هم از اشتياق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت، هم از معرفت؛ هم از توبه و انابت، هم از كرم و اجابت؛ هم از حاجات معيشتي و زميني، هم از مطلوبات آرماني و آسماني؛ هم از تسليم، هم از تعليم. و چيست جز دعا كه اين همه نعمت و بركات از دامان و آستين آن سخاوتمندانه فرو ريزد وآنهمه خدمات و حسنات كه كريمانه از دست او برخيزد؟ »
اين اثر سال 75 منتشر شد. در همان ايام، رسيد از دست محبوبی به دستم! و من كه مشغول گذران دوره سربازي در سپاه بودم، كتاب را روزنامهپيچي شده در پادگان مطالعه كردم و از آن بهرهمند شدم. آن زمان از انتشار «قبض وبسط تئوريك شريعت» و «فربهتر از ايدئولوژي»، دو اثر جنجالبرانگيز سروش، به ترتيب 5 و 3 سال ميگذشت. اين بود كه همراه داشتن كتاب «حديث بندگي و دلبردگي» در پادگان، ذنب لايغفر محسوب ميشد. از فصول خوب كتاب كه خيلي به كارم آمد، فصل كمند لطف بود كه در پايان آن چند نيايش از مثنوي انتخاب شدهبود.اين ابيات نمونهاي است از نيايشهاي مثنوي:
ياد ده ما را سـخنهاي دقيق
كه تو را رحم آورد آن اي رفيق
هم دعا از تو، اجابت هم زتو
ايمني از تو، مهابــــــت هم زتو
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن
مصلحي تو اي تو سلطان سُخُن
*********
آن يكي الله ميگفتي شبي
تا كه شيرين ميشد از ذكرش لبي
گفت شيطان آخر اي بسيارگو
اينهمه الله را لبيــــــــــــــــك كو؟
مينيايد يك جواب از پيش تخت
چند الله ميزني با روي سخت؟
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديده در خواب او خضر را درخضر
گفت هين از ذكر چون واماندهاي
چون پشيماني از آنكش خواندهاي؟
گفت لبيكم نميآيد جواب
زان هميترسم كه باشم رد باب
گفت آن الله تو لبيك ماست
وآن نياز و درد و سوزت پيك ماست
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يارب تو لبيكهاست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زانكه يارب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد باخدا وقت گزند
درد آمد بهتر از ملك جهان
تا بخواني مر خدا را در نهان
خواندن بيدرد از افسردگيست
خواندن بادرد از دل بردگيست
سالها بود كه در سر آرزو داشتم گونهاي از شعر را كه شعر اعتراض ناميده ميشود در دفتري جمعآوري و منتشر كنم. از آنجا كه خود نسبت به اين نوع شعر علاقهاي متعصبانه داشتم، ميخواستم اشعار را خود برگزينم. به هر روي، اين ايده به سبب گرفتاريهاي ساليان اخير محقق نميشد تا اينكه مساله را با دوست شاعر وخوش قريحهام، اميد مهدينژاد، كه شعرهايش حرفي از زلف و كاكل ندارند* و بيشتر معترض سرا است، در ميان نهادم. ايشان كه معمولا به دلايلي كه خود داند و من! دست رد به سينهام نميزند، گزينش اين مجموعه را متقبل شد، البته با همكاري جناب محمدمهدي سيار.
طرح را با سرور ارجمندم جناب محمدكاظم كاظمي،كه بيشترين بهره از شعر اعتراض را از اشعار ايشان بردهام، مطرح كردم كه از آن استقبال كردند و نوشتن مقدمه كتاب را هم پذيرفتند.
ايده نشر اين كتاب، من را برآن داشت كه دست به انتشار گزينههاي موضوعي شعر زنم، كه علاوه بر تاييد دوستان، عليمحمد مودب، شاعر خوش ذوق خراساني، و علي داوودي، شاعر همداني، قول همكاري دادند. همچنین جناب کاظمی هم قرار شد صد رباعی از شاعر مورد علاقهشان، بيدل، انتخاب و البته شرح دهند.
در هر صورت، بر سر انتشار كتاب «دادخواست» كه در برگيرنده 100 شعر اعتراض است، حوصله بيشتري به خرج دادم. اشعار اين مجموعه بيشتر عدالتخواهانه است و گاه سالوس ستيزانه. اشعار از كساني انتخاب شده كه از دل انقلاب برآمدهاند و باورهايشان ديني است. به همين دليل شعر افرادي همچون شاملو، باوجود سوابقش در شعر سياسي و معترض در اين دفتر نيامدهاست. چراكه به گمان من و دوستانم، اين شعر كه برآمده از مدل زندگي روشنفكري منفك از مردم است، نميتواند تاثير كلام شاعراني را داشتهباشد كه با مردم زيستهاند و آنها را ميشناسند و باورهايشان را پاس ميدارند. از وجهي ديگر، وقتي يك شاعر مسلمان با شعر خود به جنگ تزوير و سالوس ميرود، موفقتر است، تا كسي كه از بيخ وبن به دين ايماني ندارد.
خداوند دادگر يارمان بود و سروكارمان به يكي از مميزين منصف و احتمالا دادخواه اداره مميزي ارشاد افتاد و از كل كتاب تنها يك بيت مربوط به مرحوم سيد حسن حسيني حذف شد. وگرنه با اين قسم اشعار، جا داشت كه از كتاب چيزي جز بسمالله اولش باقي نماند.
گرچه مرسوم نبودهاست كه ناشر براي اثري اهدائيه بنويسد. ولي من سنتشكني ميكنم و اين كتاب را اهدا ميكنم به همه مظلومان، مستضعفان، دغدغهمندان، دادخواهان و سالوسستيزان ميهنم.
در انتها شعري از اشعار اين مجموعه به حضورتان تقديم ميشود:
بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است
نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است
از سفره ای که بی پدرم کرده ، روز ها
از چشم های خیره به در ، از هنوز ها ...
فهمیده ام پرنده شدن در خیال هاست
هی فکر می کنی به غذایی که سال هاست ...
وقتی که اشتهای تو پر، واز می کند
مادر نشسته است ، تو را ناز می کند
یعنی« بخواب خوشگلکم وقت شام نیست
رویایمان ، کبوترمان روی بام نیست
امشب بخواب و گرم خودت باش و با خدا...
در بخت ما نوشته که یا پول ، یا خدا ! »
بغضم گرفته ،خواب ِ پریدن ، ندیدنی است
تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است!
آهی که من به دار ِ خودم فکر میکنم
دارم به انفجار خودم ... فکر می کنم
پروانهام به آتشتان نه! نمیرسد
این دستها به دامنتان نه! نمیرسد
کوتاه میشود همه جا نردبان من
همسایههای خانه ی بی سایبان من!
شاید زمانه دست مرا پینه بسته است
ناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است
امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است
روزی که کفّه های ترازو برابر است
روزی که ممکن است ، که بی آبرو شوید
با چشم های مادر من، رو به رو شوید !
ياسر قنبرلو
خبر انتشار «دادخواست» را بخوانید.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
*حرفي از زلف و كاكل ندارند شعرهايم تغزل ندارند (رجزمويه)
بچه كه بوديم با همسن و سالهامان گاهي اوقات مغازهبازي ميكرديم. هريك شغلي برميگزيديم. يكي با استفاده از خوراكيهاي منزل، خواروبارفروش ميشد. ديگري با 4 تا ماشين اسباببازي، بنگاه اتومبيل داشت. در اين ميان من كه شامه اقتصاديام از همه ضعيفتر بود و به عبارتي عقل معاشم به كودني ميزد با چند كتاب داستان و علمي و.. كه داشتم كتابفروش ميشدم. آن عزيزي كه در عالم بازي كودكانهمان از همه زرنگتر بود و خواروبارفروشي را - كه منافعش كاملا عيني بود - انتخاب کرده بود، حالا مهندس است و پيمانكار و وضع معيشتش به لطف حق، از همه ما بهتر. خدايش افزون كناد. برادر بنگاهدار دهه شصت ما هماكنون روزنامهنگار است. و در اين ميان آنكه هوش اقتصاديش هيچ رشدي نكرده منم كه پس از گذشت قريب به ربع قرن از آن بازيهاي كودكانه و گرفتن ديپلم رياضي و تحصيل در رشته برق قدرت، سرانجام رجعت كردم به همان شغل شريف كتابفروشي. عجب تقديري!
به هر روي، در اين دريچه ميخواهم با آنان كه دقدقه و دغدغه كتاب دارند از اين يار مهربان و آنچه بر او ميرود بگويم.
بنا دارم هر ازچندي كتابي را ولو به اندازه خطي معرفي كنم. شما هم دريغ نكنيد واز آنچه خواندهايد يا ميخوانيد ما را بيبهره مگذاريد. پيشاپيش وعدهتان ميدهم كه ناگفتههايي خواهيد شنيد از پشت پرده بازار نشر كه حتا به ذهن مباركتان هم خطور نكند. البته شايد هم خود بهتر از من بدانيد. والله اعلم!